دیدار ِ اول:
با منصور بنیمجیدی و خانوادهاش از همان دوران کودکی آشنا شدم. روزی پدر خانه آمد، مادر لباس جمع کرد . من و نینا شاد و خندان اولین مسافرت خارج از رشت را تجربه کردیم. تمام راه مادر نصیحتم می کرد که بیادبی نکنی. دعوا نگیری. حرف زشت نزنی. پدر اما نیاز نبود چیزی بگوید یک نگاه کوچک غضب آلودش برایم بس بود. نمی دانم با چه چیزی رفتیم آستارا . اما یادم هست استقبال خوبی صورت گرفت. اولین مسافرت همراه با تجربه هایی جدید بود . برای اولین بار شکل واقعی مرز جغرافیایی را دیدم. برای اولین بار با آدم هایی مواجه شدم که فقط با ما فارسی حرف میزدند. آن موقع فکر می کردم آنها از عمد این طور(ترکی) صحبت می کنند تا ما برخی چیزها را متوجه نشویم. چشم هایم برای اولین بار سقف خانه هایی را می دید که از سفال پوشیده بود. آن روز یادم هست می خواستیم گل بخریم و برویم خانهی میزبان، هر چه گشتیم گلفروشی پیدا نکردیم . عابری نشانی جایی را داد که کاکتوس پرورش میداد. به عمرم آن همه کاکتوس ندیده بودم. کاکتوسهایی با قدمت چندین ده ساله. من، نینا،پدر و مادر بههمراه گلدانی کاکتوس و ساک لباسها وارد منزل بنیمجیدی شدیم. یادم میآید اولین چیزی که پدر گفت این بود "ببخشید که گلمان کمی خشن است" و بعد همه خندیدند. نگاه امین توجه ام را به خود جلب کرد اولین جرقه در ذهنم این بود، حوصله ام سر نمیرود. احتمالا نینا هم همین تصور را داشت چون خیلی زود با شهره و پریسا گرم گرفت.
بازی من و امین چون خنده های خانواده و شعرخوانی و بحث و گفت و گو پیرامون شعر بالا گرفت . تا این که من میزبان نوازی کردم و بر خلاف تمام آن چه به مادر قول داده بودم با امین زد و خورد کردم. وقتی امین گریهکنان به دامان مادر پناه برد من تنها جانپناه خود را پدر حریف یافتم، تا بلکه پشت منصور از نگاه خشمناک پدر در امان باشم. نکتهی جالب این بود که منصور جانب مرا گرفت و امین را دعوا کرد. و البته این دعواها تا سالهای نوجوانی ما همچنان ادامه داشت. حتی شطرنج ما هم بهجای بازی فکری با جدل بود، امین میگفت داغوله کردی و این شروع دعوا بود...
زلزلهی31 خرداد 69
وقتی زلزله آمد ،دسته گلی به دست نداشت. لالایی میخواند و گهواره را تکان می داد. آن شب سخت تکان خوردیم. به اندازهی تمام چرخ فلکهای همهعالم و بعد اوج خشونت طبیعت را که دیدیم به اندازهی همهی ابرهای در گلو مانده گریستیم. بعضی از ما رخنه در خواب کردند. اما بانوی باد بی کار ننشست و در آستارا شبنامه پخش کرد. صبحدمان خورشید برای تهیهی گزارش از دماغ کوههای البرز بالا رفت. منصور اما سپیده نزده دلُُش طاقت نیاورد 7 صبح خود را رساند به خانه ی کلنگی ما در اول کوچه شنگول و خوشحال شد که خدا فراموش کرده نام ما را در فهرست حضرت ملکالموت قرار دهد!
ادامه مطلب
برخی برای این همه جسارت کف زدند. برخی نیز بسیار عصبی شدند. من اما .... شما را دعوت می کنم به خواندن این مصاحبه..... اعتماد ملی


