تبليغاتX
سنگ پشت
دوشنبه 24 تیر1387
برای پلک های شرجی یک آستارایی
 

دیدار ِ اول:

با منصور بنی­مجیدی و خانواده­اش از همان دوران کودکی آشنا شدم. روزی پدر خانه آمد، مادر لباس جمع کرد . من و نینا شاد و خندان اولین مسافرت خارج از رشت را تجربه کردیم. تمام راه مادر نصیحتم می کرد که بی­ادبی نکنی. دعوا نگیری. حرف زشت نزنی. پدر اما نیاز نبود چیزی بگوید یک نگاه کوچک غضب آلودش برایم بس بود. نمی دانم با چه چیزی رفتیم آستارا . اما یادم هست استقبال خوبی صورت گرفت. اولین مسافرت همراه با تجربه هایی جدید بود . برای اولین بار شکل واقعی مرز جغرافیایی را دیدم. برای اولین بار با آدم هایی مواجه شدم که فقط با ما فارسی  حرف می­زدند. آن موقع فکر می کردم آن­ها از عمد این طور(ترکی) صحبت می کنند تا ما برخی چیزها را متوجه نشویم. چشم هایم برای اولین بار سقف خانه هایی را می دید که از سفال پوشیده بود. آن روز یادم هست می خواستیم گل بخریم و برویم خانه­ی میزبان، هر چه گشتیم گل­فروشی پیدا نکردیم . عابری نشانی جایی را داد که کاکتوس پرورش می­داد. به عمرم آن همه کاکتوس ندیده بودم. کاکتوس­هایی با قدمت چندین ده ساله. من، نینا،پدر و مادر به­همراه گل­دانی کاکتوس و ساک لباس­ها وارد منزل بنی­مجیدی شدیم. یادم می­آید اولین چیزی که پدر گفت این بود "ببخشید که گل­مان کمی خشن است" و بعد همه خندیدند. نگاه امین توجه ام را به خود جلب کرد اولین جرقه در ذهنم این بود، حوصله ام سر نمی­رود. احتمالا نینا هم همین تصور را داشت چون خیلی زود با شهره و پریسا گرم گرفت.

بازی من و امین چون خنده های خانواده و شعرخوانی و بحث و گفت و گو پیرامون شعر بالا گرفت . تا این که من میزبان نوازی کردم و بر خلاف تمام آن چه به مادر قول داده بودم با امین زد و خورد کردم. وقتی امین گریه­کنان به دامان مادر پناه برد من  تنها جان­پناه خود را  پدر حریف یافتم، تا بل­که پشت منصور  از نگاه خشمناک پدر در امان باشم. نکته­ی جالب این بود که منصور جانب مرا گرفت و امین را دعوا کرد. و البته این دعواها تا سال­های نوجوانی ما هم­چنان ادامه داشت.  حتی شطرنج ما هم به­جای بازی فکری با جدل بود، امین می­گفت داغوله کردی و  این شروع دعوا بود...

زلزله­ی31 خرداد 69

وقتی زلزله آمد ،دسته گلی به دست نداشت. لالایی می­خواند و  گهواره را تکان می داد. آن شب سخت تکان خوردیم. به اندازه­ی تمام چرخ فلک­های همه­عالم  و بعد اوج خشونت طبیعت را که دیدیم به اندازه­ی همه­ی ابرهای در گلو مانده گریستیم. بعضی از ما رخنه در خواب کردند. اما بانوی باد بی کار ننشست و در آستارا شب­نامه پخش کرد. صبح­دمان خورشید برای تهیه­ی گزارش از دماغ کوه­های البرز بالا رفت. منصور اما سپیده نزده دل­ُُش طاقت نیاورد 7 صبح خود را رساند به خانه ی کلنگی ما  در اول کوچه شنگول و خوش­حال شد که خدا فراموش کرده نام ما را در فهرست حضرت ملک­الموت قرار دهد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 0:57 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 20 تیر1387
مصاحبه فوق جنجالی مسعود احمدی
 

برخی برای این همه جسارت کف زدند. برخی نیز بسیار عصبی شدند. من اما .... شما را دعوت می کنم به خواندن این مصاحبه..... اعتماد ملی

نوشته شده توسط مزدک پنجه ای در 4:39 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب