"من در رشته ی بیولوژی و ریاضیات درس خواندم. سپس مدرسه ی ملّی کشاوزی را گذراندم و در این زمینه کار و در گینه و آنتیله تحقیقاتی کردم و جذب فعالیت های خودم شدم. امّا به قدری که برای داشتن یک وجهه ی قطعی و همین طور برای پیش بردن یک موجود فعال لازم بود. ولی پس از حدود ده سال همه چیز را رها کردم تا رمان هایی بنویسم که هیچ کس نمی خواست بپذیردشان."
آلن رب گریه با حالت کسی که دارد به زندگی چشمک می زند ، شیطنت آمیز پیش خود گمان می کند: " سرانجام من برنده شدم."... سردمدار رمان نو به راحتی در جهانی که با او کاملا ً بیگانه است ودر رستورانی با بویی خوش از غذاهای معطر برای ما از خودش می گوید. کمی بی دقت به نظر می رسد و بسیار مهربان، و با اشتها پیش غذای ماهی و گوشت کبابی می خورد و نوشیدنی های سفید و سرخی که هنوز گازدارند.
" ناشران، نخستین کار مرا رد کردند. " یک شاه کشی" که در سال 1953 نوشته بودمش. بعد LES EDITIONS DE MINUIT ، " پاک کن ها" را چاپ کرد. آنوقت ها منتقدان بسیار سخت گیر بودند. از نظراین قاضیان من نمی توانستم رمانی شاخص بنویسم. زیرا خط سیر بالزاک را پی نگرفته بودم. امّا رمان دیگرمن با عنوان VOYEUR درآمده بود ودیگر دیر شده بود. چون موقعیت من نسبت به قبل بدتر شده بود و من از نمونه های رمان نویسی قرن نوزده دورتر شده بودم. ولی اصلا ً نگران هیچ چیز نبودم و می دانستم که واقعگرایی قرن نوزدهمی مربوط به بالزاک یا دیکنز، هیچ تطبیقی با آنچه داشت اتفاق می افتاد نداشت و لازم بود ادبیات نیمه ی دوم قرن بیستم نوشته شود."
گفتنی در خصوص این مبحث زیاد است که دستورالعمل او برای شیوه ی روایت نو، که در مقالاتش با عنوان " راهی برای رمان آینده "نظریه پردازی شده اند، خیلی سر و صدا به پا کرد. به گونه ای که از نیمه ی دوم سال های دهه ی پنجاه میلادی او بدل به سردمدار مکتبی شد که متشکل بود از گروهی از نویسندگان که جزء سنت عظیم ادبی فرانسه و انگلیس شناخته نمی شدند و به ناگاه و در اثر همین نافرمانی ، موفقیتشان فرا رسید. بعد چه پیش آمد آقای رب گریه؟
" یکدفعه من شدم مسوول ویراستاری و مشاور فرهنگی نشر MINUIT . یک انتشاراتی کوچک که در آن نگره های من درباره ی رمان به خوبی مورد پذیرش واقع شده بودند. بدین ترتیب من توانستم تعداد قابل توجهی از نویسندگان هم نسل خودم و حتا مسن ترها را یکپارچه کنم. " کلود سیمون" و" مارگریت دوراس" دو سالی از من مسن تر بودند. " ناتالی ساروت" جای مادر من بود. این نویسندگان قبلا ً هم آثارشان را چاپ کرده بودند امّا در موردشان کمتر از آنچه باید صحبت شده بود. امّا وقتی همگی شروع کردند به انتشار آثارشان در یک انتشاراتی خاص با طرح جلد یکسان سفید- آبی رنگ، منتقدان دچار نگرانی شدند. ما انقلابی نبودیم. بلکه گروهی بودیم و با دید تروریست هایی که می خواهند مسوولیت انفجار آکادمی فرانسه را به عهده بگیرند به خودمان می نگریستیم. نخستین مقالاتی که درباره ی ما منتشر شدند تلخ و منفی بودند. امّا یک تاثیر مثبت داشتند و آن خوشامدگویی به سطح انتشاراتی آثار ما بود. به گونه ای که ما را به سرعت مشهور کردند. خیلی مشهور. منتقدان فقط از ما حرف می زدند و مردم هم اندک اندک شروع کردند به خواندن آثار ما. کوکتو یک بار گفت: " در پاریس مهم این است که مد دوام بیاورد و زنده بماند." ما مد شده بودیم و مد قدیم دیگر از سکه افتاده بود. خب دیگر منظورم دقیقا ً دِمده شدن یک چیز است. بقیه هم کم کم خوانندگان خودشان را یافتند. به حدی که من اکنون می توانم با حق تالیف آثارم زندگی ام را بگذرانم."
من می دانم که شما علاوه بر نوشتن چند مقاله درباره ی آثار بکت، شخصاً هم او را می شناختید. او چگونه شخصیتی داشت؟ می خواهم بدانم این غول ادبیات قرن بیستم شخصا ً چگونه بود؟
" از لحاظ شخصیتی بکت، نفی حاد هرگونه گفتمان ادبی بود. وقتی به او بر می خوردی می شنیدی که دارد آخرین فیلم هیچکاک را برایت تعریف می کند. ولی باز هم تکرار می کنم: او هرگز نمی پذیرفت تا پشت یک میز بنشیند و درباره ی کتاب های خود و دوستانش صحبت کند. مثل این که ادبیات در نظر او یک چیز خیلی مرموز و بزرگ بود که نباید درباره ی آن وراجی کرد. بعد یکدفعه او عملا ً دست از خواندن کشید و در خودش فرورفت و درها را به روی خودش بست. گهگاه که به صورت اتفاقی به رفیقی بر می خورد همه کار می کرد تا خود را خندان و مهربان نشان دهد. همین منحنی روانی، به گمان من در آثار این نویسنده ی بزرگ هم ثبت شده است. بهترین رمان های بکت یا آنهایی که من ترجیحشان می دهم، همان آثار نخست اویند. یعنی " مورفی" ، "مولی"، "مالون می میرد" و "وات" که همگی جزء آثار رمان نو به حساب می آیند."
شما پیش از این که یک عصیانگر باشید، یک کتابخوان حرفه ای بودید. کدام آثار و نویسندگان بیشتر در شکل گیری شما موثر بودند؟
" گمان می کنم که من اگر آثار دو نویسنده که مرا سخت تکان دادند ، نخوانده بودم، هرگز دست به قلم نمی بردم. منظورم کافکا و فلوبر است. پس از آن من خودم را وقف خواندن آثار جویس و بورخس و فالکنر کردم. مطمئن بودم این نویسندگان راهی را گشوده اند که باید در این جاده پیش رفت."
همین نکته بود که شما می خواستید در مقاله ی مشهورتان درباره ی رمان که حتا قبل از انتشار در فرانسه ، در ایتالیا و نزد انتشارات ورّی منتشر شد، بدان اشاره کنید؟
" آثار من فقط مقالاتی تئوریک اند و نه تئوری رمان و در پاسخ به یک منتقد فرانسوی که باور داشت رمان پس از بالزاک هرگز دستخوش تغییر نشده، نوشته شدند. به عبارت دیگر، من از طریق این نوشته ها می خواستم نشان بدهم که نگره های ما درباره ی شخصیت ها، زمان و سبک بسیار تکامل یافته اند و می باید به هر حال نو شوند. من بابت توصیف نکردن شخصیت ها در صفحات کتابم سرزنش می شدم حال آن که کافکا هم پیش از من این کار را کرده بود. حتا در ادبیات فرانسه هم به نسبت جاهای دیگر دو رمان بودند که گونه های متفاوتی از ضمیر اشخاص را در قیاس با آنچه مثلا ً ما در دیکنز می بینیم، توصیف می کردند. البته من برای این که مدام نام بالزاک را تکرار نکنم می گویم دیکنز."
شما از سارتر نام بردید. وقتی شما جوان بودید، آیا مدیریت LES TEMPS MODERNES نوعی دیکتاتوری فرهنگی را در فرانسه اعمال می کرد؟
" من به وسیله ی نوشته های سارتر بود که فلسفه ی آلمان را شناختم. هگل، هایدگر و هوسرل را؛ و اینگونه با پدیدارشناسی آشنا شدم که این تاثیر بر من بسیار ژرف بود."
آیا سالهای پختگی هنری رب گریه مصادف بودند با دیکتاتوری فرهنگی تحت نفوذ نخست، سارتر و سپس بارت؟
" گمان نمی کنم هیچ یک از این دو دیکتاتور بوده باشند. سارتر روح بسیار پرتناقضی داشت. او برای این که دیکتاتور بشود کمی بیش از اندازه تغییرپذیر بود. به همان نسبت، بارت هم تغییر می کرد و حرکت ، یکی از نیازهای ضروری او بود. نه سارتر و نه بارت هیچ کدام دیکتاتور فرهنگی نبودند. درست است که تاثیر عمیقی بر فرهنگ فرانسه گذاشتند امّا این تاثیرها غالبا ً با ایجاد اوپوزیسیون نفی می شد."
چه ارتباطی میان فعالیت شما درمقام یک نویسنده هست با فعالیت کارگردانی تان؟
" هیچ. من یک رمان نویسم و یک سینماگر. امّا من رمان نویسی نیستم که فیلم می سازد . درضمن سینماگری هم نیستم که رمان می نویسد. وقتی داستانی را در ذهن دارم ، پیش خودم حساب می کنم که این داستان کتاب خواهد شد یا فیلم. سینما با واژگان حرکت نمی کند و به خاطر همین است که من علاقه ی زیادی به فیلمنامه نویسی ندارم. من فیلم هایم را بیشتر در طول بازبینی و مونتاژ می سازم . با این توصیف می توان گفت نوشتن فقط یک لحظه ابتکار است."
* منبع:وبلاگ: سکوت محض: ترجمه مهدی فتوحی

آلن رب گريه، نويسنده سرشناس فرانسوي و از نويسندگان جنبش رمان نو در سن 85 سالگي درگذشت.
به گزارش خبرگزاري فارس، خبرگزاريهاي بينالمللي از درگذشت آلن رب گريه، نويسنده آوانگارد فرانسوي خبر دادند. وي از اواخر هفته گذشته به خاطر مشكلات قلبي در بيمارستاني در غرب فرانسه بستري شده بود.
آسوشيتدپرس به نقل از آكادمي فرانسه نوشت رب گريه دوشنبه در بيمارستاني در شهر كان درگذشت.
خبرگزاري فرانسه نيز در گزارشي به نقل از آكادمي فرانسه علت مرگ وي را بيماري قلبي ذكر كرد.
آلن رب گريه، سال 1922 ميلادي در برست به دنيا آمد. بسياري از منتقدان او را نماينده مهم جريانهاي ادبي «رمان نو» و «ضد رمان» در دهه پنجاه فرانسه ميدانند.
رمان نو در ادبيات فرانسه در اوايل قرن نوزدهم و اواسط قرن بيستم شكوفا شد و ادبيات واقعگراى سنتى كلاسيك را زير سؤال برد.
طلايهداران اين جنبش مارگريت دوراس، آلن رب گريه، ميشل بوتور، فليپ سولر، كلود سيمون و ناتالى ساروت هستند.
معروفترين اثر رب گريه «پاك كنها» است كه سال 1953 نوشته شد. اين رمان كه مضموني پليسي داشت، اولين اثر رب گريه بود که از سوي انتشارات مينويي چاپ شد . «پاك كنها» در همان سال انتشار برنده جايزه فنئون شد و ستايش بسياري را از جمله رولان بارت برانگيخت.
وي غير از داستاننويسي چندين فيلمنامه را نيز به رشته تحرير درآورد.
آلن رنه، كارگردان فرانسوي فيلم «سال گذشته در مارين باد» را بر اساس داستان و فيلمنامه سورئاليستي آلن رب گريه ساخت كه برنده شير طلايي جشنواره فيلم ونيز شد.
سال 2005 ميلادي آكادمي فرانسه با تقدير از اين نويسنده آوانگارد او را به عنوان چهره ماندگار انتخاب كرد.
در ايران اين نويسنده را بيشتر با همين فيلم و رمان «پاك كنها» ميشناسند.
رمان «پاك كنها» با ترجمه پرويز شهدي و «در هزار توي» با ترجمه مجيد اسلامي از وي در ايران منتشر شده است.

او دوره آموزش متوسطه را ابتدا در برست و سپس در دبیرستانهای بوفون و سن لویی پاریس گذراند. وی از انستیتو ملی کشاورزی فرانسه مدرک مهندسی گرفت و از ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ در انستیتو ملی آمار پاریس فعالیت کرد. سپس به عنوان کارشناس کشاورزی سه سال را در نقاط گرمسیری مختلفی مانند مراکش، مارتینیک، گوادلوپ و گویان فرانسه گذراند ولی در سال ۱۹۵۱ به علت بیماری مجبور به بازگشت به فرانسه شد. نخستین رمان رب گریه با نام «جوانی» در 22 سالگی نوشته شد اما هرگز منتشر نشد. او در سال ۱۹۴۹ رمان «شاهکشی» را به پایان رسانده بود که از سوی انتشارات گالیمار رد شد، کتابی که سرانجام سی سال بعد پس از بازنویسی توسط انتشارات مینویی به چاپ رسید. رب گریه هنگام بازگشت با کشتی به فرانسه در ۱۹۵۱ نوشتن رمان پاککنها را آغاز کرد و در همان سال با کاترین راستاکیان هنرمند نامدار فرانسوی ازدواج کرد و برای کتاب او «تصویر» پیشگفتاری با نام مستعار نوشت.
در سال ۱۹۶۰ در بحبوحه جنگ استقلال الجزایر آلن رب گریه یکی از ۱۲۱ روشنفکر فرانسوی بود که بیانیه معروف حمایت از مردم الجزایر را امضا کرد. با این وجود رب گریه برخلاف ژان پل سارتر به تعهد سیاسی نویسنده باور نداشت و معتقد بود نویسنده مجاز نیست تا آثارش را در خدمت این یا آن جریان سیاسی قرار دهد.
موفقیت اصلی رب گریه اما در سال ۱۹۵۷ رخ داد؛ رمان "حسادت" که گذشته و حال و آینده را در کنار یکدیگر عرضه میکرد، نوید ظهور یک نویسنده صاحب سبک را میداد. این کتاب برای آلن شهرت و اعتبار فراوانی را به ارمغان آورد.
رب گریه از مهمترین چهرههای جنبش ادبی و هنری رمان نو یا موج نو بود که در دهه ۱۹۶۰ هیاهوی بسیاری به پا کرد رب گریه از نظر فکری به فلاسفه المانی به ویژه هایدگر و سبک داستان پردازی کافکا گرایش داشت و دیدگاه او با تفاوت قائل شدن میان واقعیت و رئالیسم، به این معنا که درک رئالیستی واقعیت نمیتواند تمام آن را بیان کند، بسیار نزدیک به جریان فلسفی پست مدرنیسم میشد که در همان زمان در فرانسه پا گرفته بود. رولان بارت از برجسته ترین شارحان پست مدرنیسم به ویژه در حوزه هنر و ادبیات همواره به طرز اغراق آمیزی داستانهای آلن رب گریه را تحسین میکرد.
از دیگر علایق و فعالیتهای وی نگارش فیلمنامه و کارگردانی فیلم است. او در فاصله سالهای ۱۹۶۴- ۱۹۶۱ فیلمنامه «سال گذشته در مارین باد» را نوشت که به وسیله آلن رنه ساخته شد و جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز را از آن خود کرد. کارگردانی فیلم «قطار سریعالسیر اروپا» با شرکت ژان لویس ترن تینان که با استقبال فراوانی روبه رو شد و همچنین دو فیلم «لغزش تدریجی لذت» و «بازی با آتش» از دیگر فعالیتهای سینمایی آلن رب گریه به حساب میآید.
|
خورخه لوئیس بورخس (1986 - 1899) در آخرین سال حیات خود به توکیو ژاپن و میلان ایتالیا سفر کرد و در محافل مختلف به سخنرانی پرداخت. آخرین گفتارهای این نویسنده آرژانتینی به تازگی در یک کتاب منتشر شده است. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، حاصل سخنرانی های واپسین بورخس در کتابی به نام "زندگی شعر" آمده که اخیرا در ایتالیا و به زبان ایتالیایی منتشر شده است. یکی از گفتارهای وی با اندکی تلخیص از نظر می گذرد: من به جنبشها و مکتبهای ادبی هیچ علاقه ای ندارم بلکه به فردیت ادبی معتقدم. به دوره های تاریخی شعر فکر نمی کنم. شعر در درون من می جوشد. هیچ وقت خودم را آزار نمی دهم که اعضای یک مکتب را بشناسم یا به قرنی وابسته باشم. اگر کمدی الهی را بخوانم به قرون وسطی و همچنین به قرن 13 یا 14 فکر نمی کنم بلکه به ویرژیل، دانته، برونتو لاتینی، پائولو، فرانسکا و اولیس و... فکر می کنم. امروز رویکردهای تاریخی متفاوتی رایج شده است ولی من حس تاریخی ندارم. شوپنهاور که در نظرم فیلسوف بزرگی است می گوید: تقلا در تاریخ و حس تاریخی به تماشا کردن ابرها می ماند که در آن شکلهایی از حیوانات، اشکال کوه ها و کشتیها و دریاچه ها دیده می شود. من تاریخ را رویایی بلند می بینم اما این رویایی است که رویاپرور ندارد و خودش، خودش را در سر می پروراند بدون آنکه مقصدی داشته باشد. شما می توانید مرا ایده آلیستی بدانید که به موضوع فکر نمی کند بلکه به روح اثر می اندیشد. اما سئوال این است که چرا نباید به رویای بلند نهفته در دل قرنها فکر نکرد؟ نوشتن یک تفریح است ولی ادبیات همیشه تفریح نیست؛ برای خواننده هم همین طور. چطور می توان نوشت و بیان کرد؟ این چیزی اسرارآمیز است. وقتی دست به قلم می بری و می نویسی از نمادها استفاده می کنی و این نمادهاست که درک و پذیرفته می شود. طبق گفته والتر پیتر: تمام هنرها مدام به سمت آهنگ موسیقی گرایش پیدا می کند. موسیقی ساده تر است: معنا و فرم در آن یک چیز است. ادبیات معنابخش است اما شاید به اندازه آهنگ و موسیقی اهمیت پیدا نکند. از طرفی آهنگ حرکت مهم تر از معناست و هر زبانی آهنگ خود را دارد. آنچه در یک زبان مهم است ممکن است در زبان دیگری مهم نباشد. انسانیت امری جاودانی است و نه فردی. من به عنوان فرد خواهان جاودانگی نیستم. خیلی چیزها را تجربه و عمر زیادی کرده ام که دیگر خسته شده ام. دیگر بس است، می خواهم بمیرم. پدرم هم می گفت: "می خواهم جسم و روحم هر دو بمیرند، می خواهم کاملا از دنیا بروم." در طول عمر طولانی ام درد و رنجهایی دیده ام که مشابه مرگ بود و در همان لحظه ها آرزوی مرگ کرده ام. من هم این را به خانواده خود گفتم. اما شعر و هنر و ادبیات هرگز نمی میرند. یک بار از من پرسیدند که نظرم راجع به شاعران معاصر چیست و من جواب دادم شاعران می توانند شاعر خوبی باشند اما این شعر است که جاودانی است و هرگز نمی میرد. |
حسين مهدوي (م. مؤيد) گفت: برگزيده نداشتن جايزهي كتاب سال در بخش شعر، اتفاق بسيار بدي است، بايستي گزينش انجام و جايزه داده ميشد.
نامزد جايزهي كتاب سال براي مجموعهي شعر «سيمابهاي سيمين» همچنين گفت: اين موضوع شايستهي مسؤولان فرهنگي نيست كه گزينش نداشته باشند و وضعيت شعر و ادبيات در اين جايزه به اين شكل شود. اين هم گفتهي صحيحي نيست كه كارها ضعيفاند. مگر ميشود در كشوري با اين همه ميراث ادبي و شعري عظيم، اتفاقي در زمينهي شعر و داستان نيافتد؟ به سادگي نميتوانم اين را بپذيرم.
م. مؤيد افزود: اگر هم مصالحي بوده كه اين انتخاب صورت نگيرد، اين هم بد است. اصلا از روز اول انجام اول داوري نميشد و آثاري معرفي نميشدند، كه اين اتفاق بيافتد و بعدا بحثي در آن پيدا شود.
چرا هميشه پرمخاطبترين بخش از كتاب سال حذف ميشود؟
عبدالله كوثري كه امسال با ترجمهي «ريشههاي رومانتيسم» برگزيدهي شاخهي هنرهاي نمايشي در بخش هنر كتاب سال شده است، گفت: حيرت كردم از برگزيده نداشتن كتاب سال در حوزهي ادبيات داستاني، شعر و ترجمهي ادبي؛ اما چرايش را بايد از برگزاركنندهها پرسيد؛ آنها بايد بگويند چرا؟
اين مترجم در گفتوگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، همچنين اظهار كرد: سال گذشته هم در بخش ترجمه ظاهرا خودم، سروش حبيبي و مهدي سحابي و احتمالا چند نفر ديگر از دوستان به مرحلهي نهايي رسيديم كه نميدانم كداممان برتر شديم و اعلام كردند كه اصلا جايزهاي نميدهيم. امسال هم وقتي نام مرا در بخش هنر اعلام كردند، تعجب كردم. درحاليكه كتاب «ريشههاي رومانتيسم» به دو بخش ادبيات و فلسفه ميتواند وصل شود و كتابي است بينابين اين دو رشته. اين درست است كه رومانتيسم در هنر دراماتيك و تجسمي تأثير گذاشته است؛ اما بيان چيستي و چگونگي مفهوم رومانتيسم در نهايت به ادبيات و فلسفه برميگردد؛ نه به هنر دراماتيك. زماني هم كه جايزهام را ميخواستند اعلام كنند، گفتند در بخش ادبيات دراماتيك و من تعجب كردم. شايد اين نوع اعلام به اين خاطر بود كه ميخواستند سنت سالهاي گذشته برقرار باشد و در عنوان ادبيات به معناي خاص جايزهاي نداده باشند.
او در ادامه عنوان كرد: چند روز پيش هم از ستاد كتاب سال با من تماس گرفتند و پيشنهادم را دربارهي بهبود يا تغيير وضعيت كتاب سال پرسيدند و من كه خودم سهبار عضو هيأت داوران اين جايزه بودهام، گفتم اولا اسامي داوران بايد اعلام شود؛ چون اهميت اين جايزه به لحاظ كيفيت و اينكه رييس قوهي مجريه، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و رييس مجلس در آن حضور دارند، بسيار بالاست و حتما كساني كه داور ميشوند، افراد باصلاحيتي هستند. حداقل در دورههايي كه من داور بودم، اين را مطمئنام. حالا هم نبايد تركيب داوران خيلي فرق كرده باشد. پس اين جايزه قبل از هرچيز اعتبارش به داورانش است و تا وقتي اين اسامي اعلام نشوند، همواره موجي از پچپچ پشت سر هر كتاب خواهد بود. درحاليكه معرفي داوران به اين مسأله تا حدي خاتمه ميدهد، مثلا اگر افكار عمومي بدانند كه كساني مثل رضا سيدحسيني يا ابوالحسن نجفي در بحث داوري جايزه بودهاند، اين موجه است و همه ميپذيرند؛ پس داوران بايد مشخص شوند. زماني ميگفتند ممكن است ايجاد دشمني كند، خب اين الآن هم هست و بالأخره اين اسامي از جايي درز ميكنند و منتشر ميشوند. پس بهتر است در همان ابتداي جايزه اعلام شوند. پيشنهاد ديگرم هم اين بود كه همهي كتابهاي چاپشده در هر رشتهاي مورد بررسي قرار گيرند و به اين جايزه راه يابند؛ نه اينكه اثري بهخاطر اسم پديدآورندهاش، چون به او نظر لطفي ندارند، اصلا وارد داوري نشود؛ چرا كه اين يك نقص است.
كوثري در عين حال يادآورد شد: مسألهي بخش ادبيات در كتاب سال در دورههاي قبل هم بود و فقط در يك دوره، هم رمان و هم شعر برگزيده داشتند.
او افزود: متأسفانه اين نقص بزرگ جايزهي كتاب سال است و هيچ توجيهي هم ندارد. وقتي به اين آثار اجازهي انتشار ميدهند، يعني سزاوار خوانده شدن هستند. پس چطور ميآييم يك دفعه بخشهايي را كه پرمخاطبترين كتابها را براي خواندن دارد، حذف ميكنيم. در همهجاي دنيا هم كتابهاي ادبي پرخواننده هستند. اين موضوع را نميفهمم. به عنوان مثال ترجمههاي ادبي خودم چندينبار چاپ ميشوند، اما «ريشههاي رومانتيسم» ممكن است يك يا دوبار چاپ شود.
جايزهي كتاب سال نسبت به ادبيات تفكر حذفي ندارد
اسدالله امرايي معتقد است: در جايزهي كتاب سال نسبت به ادبيات تفكر حذفي وجود ندارد.
اين مترجم در گفتوگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دربارهي ارزيابياش از برگزيده نشدن آثاري در زمينهي ادبيات داستاني، شعر و ترجمهي ادبي در جايزهي كتاب سال امسال، گفت: در حوزهي رمان با توجه به اينكه سال قبل انتخابي صورت گرفته بود، اما امسال جايزهاي ندادند، اينطور به نظرم ميرسد كه شايد بهنظر داوران، امسال رمان خوبي نداشتهايم كه شايستگي جايزه را داشته باشد.
امرايي افزود: معتقدم نگاه مثبت به ادبيات در جايزهي كتاب سال هست. داورها را خيلي نميشناسم؛ اما در همهي حوزهها ميدانم كه بهصورت تخصصي داوري ميشود. اما اينرا كه چرا برگزيدهاي نبوده، برگزاركنندگان و داوران كتاب سال بايد پاسخ دهند.
او در ادامه يادآور شد: امسال ميبينيم از حسين ابراهيمي (الوند) قدرداني ميشود، هرچند ديرهنگام. تصورم اين است كه تفكر حذفي در اين جايزه نسبت به ادبيات وجود ندارد. چون اگر وجود داشت، سال گذشته برندهاي نداشتيم و يا منوچهر آتشي و زويا پيرزاد در سالهاي قبل برگزيده نميشدند. البته در دورههاي مختلف بسته به ديدگاه برگزاركنندگان، برخي سياستها تغيير ميكنند؛ اما درمجموع، رويكرد جايزهي كتاب سال كه سعي دارد خيلي هم آكادميك باشد، رويكرد مثبتي است.
امرايي همچنين به برگزيده شدن ترجمهاي از عبدالله كوثري در جايزهي امسال اشاره كرد و گفت: ترجمهي كوثري برگزيده شد و بحق هم بود؛ چون او از كساني است كه در زمينهي ترجمه و در زمينهي ادبيات خوب كار ميكند و شايستگياش را داشت.
ادامه مطلب

ماهنامه «عصر پنجشنبه» به مدير مسئولي و صاحب امتيازي محمد اسدي از سوي هيئت نظارت بر مطبوعات لغو امتياز شد.
یك منبع آگاه در گفتوگو با خبرنگار اجتماعي فارس گفت: اين ماهنامه به علت توهين به انبياي الهي در شماره 105 و 106 شهريور و مهر كه مغاير با موازين اسلامي بوده، مستند به بند يك و 8 از ماده 6 قانون مطبوعات لغو امتياز شد.
وي اظهار داشت: ماهنامه عصر پنجشنبه بيش از اين نيز در شمارههاي قبلي خود پديده حجاب را مورد اهانت قرار داده بود.
3 پنج صدای مستقل ادبیات ایران به روز کرد.
ادامه مطلب

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين شاعر 67ساله كه بهعلت نارسايي كبدي چندي پيش در بيمارستان بستري شده بود، حدود ساعت 6 صبح امروز ( جمعه) در شيراز درگذشت.
منصور برمکي متولد سال 1319 در شهرضاي اصفهان بود که سالها در شيراز سكونت داشت. از آثار او به "با گريههاي ساحلي" (1348)، "فصل بروز خشم" (1357)، "ريشههاي ريخته" (1371) و "دهان بيشكل پنهان" (1380) ميتوان اشاره كرد.
ايرج صفشكن، شاعر و از دوستان نزديك برمكي در گفتوگو با خبرنگار ادبي فارس گفت: برمكي به واقع نمايشي از يك شعر مجسم بود. او جزو شاعراني بود كه شعرش را از خودش جدا نميتوان كرد و زندگي سراپا صفا و محبت او به من خيلي چيزها آموخت.
وي ادامه داد: او شاعري مقتدر بود كه هرگز قدرش را ندانستيم. برمكي را ميتوان از شاگردان وفادار به سينما از نظر ساختار زباني و شاملو از نظر تفكر و جهانبيني دانست.او 4 كتاب شعر هم آماده چاپ دارد.
۱-
خميازه ي پگاهم را
با شوخگونه ي مشتي
بر سينه ام
بَر شدم
هستي
كابوس را به پهلو غلطانيد
. سايه هاي دلتنگي
پيرامونش را
رخساره اي تنيد.
لبخند را تا به نامم درخواند،-
با برف مي نشستم
در نام
و كوهسار دور
پيراهن از سپيده دمانش مي بافت.
2-
ديس بزرگ ماه
خالي ست
-در ميانه.
بشقاب هاي خالي و مات ستارگان
در پيرامون.-
دست بزرگ خسّت هستي
جشن نهان ميلادم را
در سال واپسين چه خوان حقيرانه اي گسترده ست!
در قاب های دریائی
آنجا که موج خوانا بر می خاست
آواز گریه می خفت (با گریه های ساحلی)
*
با ما صدای گریه رها بود
مادر، کنار حادثه
تنها (همان)
*
وقتی پرنده می مرد
دست کبود مادر
از آب ها بیرون بود (همان)
شاملو : والاتر نماد انسان / منصور برمکی


