مسافر
در تو فرو ریخت شب
به انتها نرساندیم فردا را
آسمان همیشه ستاره باران نبود
چنان که شهاب سنگ ها می گذشتند از رویاهامان
صبح در لیوان چای دهان می گشود
پای می کوبیم
دستور می شنویم
برخود می گرییم
و گاه بر بال کبوتری سوخته اشک می ریزیم
به خود می آییم
و شب
پر از مسافرانی می شویم
که یکدیگر را به مقصد نامعلوم می بوسند.
16-7-84
رشت
من آدم سیاسی نیستم اما سیاست را تقربیاً خوب می فهمم و بسیاری مواقع آگاهانه از آن فرار می کنم چون سیاست نیرنگ می طلبد و مرا با آن کاری نیست .
سیاست ز دست کسانی خطاست
که از دست هاشان دست ها بر خداست
صبح که بیدار شدم بعد از صرف صبحانه راهی محل کار پدر شدم ( محیط کار او را دوست دارم چون ساختمان زیبایی است که متعلق به اولین شهردار رشت بوده است ) .

در اتاق کار پدر یک دفعه متوجه اعدام صدام حسین شدم .
این را نیز بگویم که شب قبل در ایسنا خبر مرگ وزیر دادگستری را خوانده بودم و مغموم شدم .
وقتی خبر مرگ صدام را شنیدم در ابتدا ناراحت شدم نه به خاطر اینکه صدام را اعدام کردند به خاطر این که می دیدم کسی مثل صدام که سال ها در اوج خود را می دید حالا به طناب مرگ رسیده و چه حقیر شده بود . آخر پَست شدن و به حقارت دیدن دشمن همیشه دردناک است و مهمتر آ ن که عبرت انگیز .
این را بگویم که کلاً با مقوله ی اعدام به عنوان یک دانش آموخته ی حقوق مخالفم .
نمی خواهم وارد این بحث شوم چون این خود مجالی دیگر می طلبد و در این فرصت نمی توان به آن پرداخت .
به نظرم این تنها یک شوی سیاسی بود که رو به روی دوربین تلوزیونی (لابد دوربین الجزیره ) انجام می گرفت .
مرگ صدام را باور نمی کنم اما وقتی فجایع حلبچه را به یاد می آورم وقتی 8 سال جنگ را به یاد می آورم وقتی نفس های خش دار جناب سروان اتاق کارم در ارتش را
می شنوم که با آن وضع ، سیگار هم می کشد و هر بار در اعتراض من می گوید
" می خواهم زودتر تمام شوم " آری شاید این یک بازی ساسی باشد و ما تماشاچیانی که هر کدام خوشحال از پای تلوزیون بر می خیزیم و به یکدیگر لبخند تلخی می زنیم .
نه من باور نمی کنم ... شما چه طور ؟
شعری زیر از علیرضا پنجه ای است .
سال ها بعد از جنگ*
برای جنگ که نباشد
نه قدم نمی رسد به تو
ای آفتاب نیمه جان
نیمی شماره و نیمی شناسنامه ی حک شده روی پلاک
افتاده کنار سری
زیر پای پوتین ترکش خورده و استخوان متلاشی قوزک
نشنیده بودی گفته باشم دشمن !
کدام ؟
ای آفتاب نیمه جان
دشمن ؟
چه فرق می کند
ای پوتین متلاشی
و ای تکه پلاک جدا شده از سر
سرباز دشمن را از زیر پای سرباز دشمن هم که جمع کنی با دشمن
و یا که حتی تفریق
باقی مانده همان استخوان های جور نیامده
در محدوده ی بی طرفی می شود
که هر یک نعش آن دیگری را
به زاد بوم خود باز می گرداند
چه فرق می کند ؟
سال ها که می گذرد
صلح غایت هر جنگی ست
چنان که در تقاطع ضرب
آن سوی تساوی
مادر
چه فرق می کند
بر نعش فرزندش
یا که دشمن فرزندش کِل می زند
با آرزوی شاباش دامادی بی عروس
و چند تکه استخوان جور شده
بر مزار ابدیتی
که در زفاف مرگ آرمیده است
27-1-76 َ
* به نوشته ی جراید حدود سال 77 نیروهای عراق و ایران
برای یافتن اجساد سربازان کاوش مشترک به عمل آوردند
دیگر برف نمی بارد .
جلسه نقد و بررسی مجموعه شعر کورش جوانروح با نام " چند قدم مردانه تا جهنم " نیز عصر پنجشنبه با توجه به آن که بارش برف عبور و مرور را سخت کرده بود با استقبال خوبی مواجه شد .

وبلاگ خانه ی فرهنگ گیلان نیز راه اندازی شده که سعی می کنیم در حد توان آن را به روز کنیم . اگر چه باید برای خانه به فکر سایت بود اما چون خانه یک نهاد کاملاْ مستقل و وابسته به هیچ سازمانی نیست پول آن چنانی ندارد که بشود برایش سایت راه اندازی کرد ُخلاصه می بخشد بضاعت ما در خانه همین است . اگر کسی مایل به کمک باشد خانه استقبال می کند .
این عکس توسط علی رضا پنجه ای در میدان شهرداری رشت از میرزا کوچک خان گرفته شده است .
خاطره ی برف امسال است . به نوع خود می تواند زیبا باشد .

1 - امشب اولین برف رشت بر زمین نشست .امیدوارم مجبور نشیم این بار بریم بالای سقف و ۴ روز تمام پارو کنیم.این عکس هم برف چند ساله پیش رشت است.

2- فردا 7-10-85 قرار است در خانه ی فرهنگ گیلان مجموعه شعر دوست خوبم کورش جوانروح را با عنوان " چند قدم مردانه تا جهنم" به نقد و بررسی بنشینیم. بچه های گیلان می توانند با ما همراه باشند .
3 - مسعود احمدی شاعر نام آشنای کرمانی مقیم تهران نیز در 28- 10- 85 میهمان ما در خانه ی فرهنگ گیلان است . قرار است دو مجموعه شعر " دو سه ساعت عطر یاس " و برای بنفشه باید صبر کنی " او مورد نقد و بررسی قرار گیرد .
مسافر
در تو فرو ریخت شب
به انتها نرساندیم فردا را
آسمان همیشه ستاره باران نبود
چنان که شهاب سنگ ها می گذشتند از رویاهامان
صبح در لیوان چای دهان می گشود
پای می کوبیم
دستور می شنویم
برخود می گرییم
و گاه بر بال کبوتری سوخته اشک می ریزیم
به خود می آییم
و شب
پر از مسافرانی می شویم
که یکدیگر را به مقصد نامعلوم می بوسند.
16-7-84
رشت


